آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

آریان جون

اریان و خلال دندون

  وقتی اریان دندوناشو خلال میکنه و البته کل خونه رو پر از خلال دندون میکنه                     تمام روز رو هم تو اشپزخونه پلاسه.دریغ از این که تو اتاقش بره و با اسباب بازیهاش بازی کنه.امروز هم داشت ظرفهای کابینتو واسه مامان جابجا میکرد که یه نعلبکی و شکوند .بعدش صدام کرد و می گفت ماما ماما نعلبکی رو نشون میداد و می گفت اوخ اوخ ...
14 دی 1390

رخ اریان جونییییییییی

نیم رخش:                                               اینم تمام رخ ماه مامان:                                تلفن تو اتاق داشت زنگ می خورد.صدای تلویزیونمون زیاد بود و من نشنیدم.دیدم اریان از تو اتاق  میگه اووو اوو    رقتم تو اتاق دیدن تلفن زنگ میخوره.   ...
13 دی 1390

بازی تو حیاط

امروز صبح تو حیاط کلی بازی کردیم.توپ بازی کردیم.کلی گل ها رو پر پر کردی و برگاشون رو کندی پا تو کفش بزرگترا؟؟؟؟؟ ...
12 دی 1390

اریان و حمام

پسر نازم با گونه های گل انداخته: عزیز مامان توی حمام تو لگنش رو پر اب می کنه و توش انگشت میزنه و اب رو با انگشت می خوره.چنان انگشتشو میک میزنه که ادم فکر می کنه چی می خوره   ...
12 دی 1390

پنجمین سالگرد عقد و پانزده ماهگی گلم

دیروز شنبه نهم دی پنجمین سالگرد عقد من و بابایی بود و البته 15 ماهه شده یه دونه پسرم. هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست عزیزم و همسفر دائمی من، سالگرد پیوندمان مبارک اریان گلم چند روزیه که مریضه.رفتیم دکتر اقای دکتر می خواست پسری رو معاینه کنه که به شدت باهاش برخورد کرد و هی به دکتر می گفت د  د  د.سینه ش خراب شده و بشتر اوقات تب داره همینطور چند تا دندون داره باهم در میاره و این روزا به شدت مریض احوال و بی حوصله ستو همش تو بغلمه. از صبح که بیدار میشه تا اخر شب میگه عبا(= عباس که اسم بابای منه) .میگم اریان بگو پدرجون میگه : عبا این روزا که مریضه هیچ غذایی نمیخوره فقط آب میخوره.تا لیوان ...
10 دی 1390

بت من

بتی از جنس عشق داشتم.کعبه امالم بود.می پرستیدمش. بتم فرو ریخت.هزاران تکه شد. از قلبم چیزی نماند.همراه بتم قلبم را نیز از دست دادم .                        چی بگم با کی بگم عقده دل را پیش کی خالی کنم؟                             دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم به خدا این دل من پر از غمه                        ...
6 دی 1390

یک پله ترقی

اریان جون بعضی اوقات میگه منو بذار رو صندلی بشینم و وقتی که میخواد بیاد پایین خودش صدام میکنه تا بیارمش پایین. امروز وقتی گذاشتمش رو صندلی کامپیوتر بشینه واه چند ثانیه از اتاق رفتم بیرون وقتی برگشتم با صحنه زیر رو به رو شدم   این هم اعلام رضایت   این هم کامیون سواری اریان ...
30 آذر 1390

روز پر از شاهکار

امروز صبح منو اریان با خاله سمیه رفتیم بازار.ولی از شانس بد ما همون اولای بازار یه آقایی ایستاده بود که بلدرچین میفروخت.اریانم که عاشق حیوونا،دربست اونجا ایستاد و هرکاریش میکردم نمیومد.وقتی هم به زور بغلش کردم که بریم منو میزد که بذارمش پایین و به سرعت نور خودشو میرسوند به جوجه ها. نهایتا خاله یه جوجه براش خرید که راضی بشه بیاد اما آقا کل قفس رو میخواست که مقدور نبود بنابراین به خاطر  گریه های بی وفقه مستر اریان از خیر بازار رفتن گذشتیم و برگشتیم خونه. الان هم تو خونه مون داریم بلدرچین پرورش میدیم: اینجا هم داره از پفیلایی که میخوره به جوجه میده: ...
30 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد