آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 23 روز سن داره

آریان جون

آریان ناقلا

داشتیم ناهار میخوردیم.آریان چندتا لقمه غذا خورد بعدش اومد پیشم و خودشو به زور تو بغلم جا کرد یه لبخند مامان ...کن هم زد و گفت : مامان جوجو برخلاف همیشه که به زور کنارش میزنم و میگم الان وقت ناهاره نه شیر، گرفتمش تو بغلم تا شیر بخوره. خندید و به جای من گفت : ناقلا(اخه تو این جور مواقع همیشه بهش میگم ناقلا)   بعدا نوشت:::آریانی مریضه .دیروز رفتیم دکتر اول گریه کرد اما بعدش با اقای دکتر دوست شد و ازش کالالات (=شکلات) می خواست که اقای دکتر نداشت و من بهش قرض دادم تا دوستیشون کامل بشه. سرفه های وحشتناک و سینه داغون و از همه بدتر غرغر فراوووووون. ...
5 تير 1391

شیرین کاریهای این روزا

*تا سفره صبحانه باز می شه می گه : متق (motogh== تخم مرغ).فقط درصورتی که نیمرو درست کنم صبحانه میخوره. *هرجا اشغال پیدا کنه می گه : آدال و سریع میبری تو آقالی (= سطل آشغال) میندازه. *اگه بهش آب سرد بدم می گه س س (sa sa = سرد) و نمیخوره. *تا ببینه من یا باباش دراز کشیدیم سریع میاد رو شکممون می شینه و میگه : پیکو پیکو *اسمت چیه ؟   آریان میگه : آنیا *مامانی: دلم میخواد گازت بگیرم.    آریان:نه       مامانی:چرا؟      آریان: درد * آریان بابایی رو چی داره؟ آریان : دوس داره *بعضی واژه ها و ترجمه شون: هننانه (hennnane)= هندوانه       آداداس = آن...
3 تير 1391

اتاق آریانی

  دیروز غروب که من و پسری رفتیم با هم بیرون ،گلم زمین خورد و صورتش کلی زخم شد ولی انقدر مرد بود که فقط چند ثانیه گریه کرد.حالا هم هر کی میگه چطوری زمین خوردی خودشو پخش می کنه رو زمین و میگه: اینااااا وقتی که میگه مامانی و میگه بیا من نمیرم پیشش داد میزنه: زویه (زهره) بدو.آی مامان قربون اون زویه گقتنت بشه.   اگه دوست دارین اتاق آریانی رو تو معدود زمان هایی که پیش میاد تمیز باشه و بشه توش پا گذاشت رو ببینین ،بفرمایید در خدمتیم:       ...
29 خرداد 1391

عکسای گل پسری

سورپرایز اصلی در ادامه مطلب رو از دست ندین: آریان کچل می شود: . . .                                 نظرتون چیه؟ آریان موهات و کی زد؟   عباسی چطوری زد؟  هورد ( با دست می کشی رو موهات و مثلا صدای ریش تراش رو در میاری) ...
26 خرداد 1391

ما برگشتیم

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون بالاخره نت ما وصل شد. ما رفتیم مشهد و البته زیاد نموندیم.ولی جای همه ی دوستان خالی خیلی خوش گذشت.آریان هم به نسبت پسر خوبی بود و زیاد اذیت نکرد.فقط از بس که تو بغلم بود دستهام داغون شد.روزا اونقدر خسته میشد که موقع خواب به حدی راحت و بی دردسر می خوابید که تا حالا سابقه نداشته. اما از عکس گرفتنمون بگم که اولین روز تو راه با اینکه باطری دوربین رو شارژ کرده بودم تا رفتم عکس بگیرم دیدم low batry  میده .روز بعد گذاشتم شارژ شد و وقتی رفته بودیم باغ وحش خواستم عکس بگیرم که دیدم باطریش خونه جا مونده.بعد هم یه موقع که دوربین خوب بود آریان نمیذاشت ازش عکس بگیرم.البته تو گوشیم یه چندتایی عکس هست که ال...
25 خرداد 1391

مشهد

سلام به همه ی دوستای گلم من و آریان به همراه پدرجون و مادرجون فردا داریم میریم مشهد.نت ما هم قطعه .الان هم تو اتاق دایی هستم .وقتی اومدیم حتما اشتراکمون رو تمدید می کنیم.و پیش همتون میایم.برای همتون هم دعا می کنیم. به آریان میگیم کجا می خوای بری؟ میگه : مشد با کی می خوای بری؟ میگه : عباسی فعلا وقت ندارم.خدا کنه آریان اذیتم نکنه.چون اولین باره دارم میبریمش مسافرت. تا بعد  
1 خرداد 1391

اولین شکست عملیات

امروز صبح که پوشک جناب آریان رو در اوردم بعد از نیم ساعت بردمش دستشویی اما هرکاری کردم جیش نکرد.ولی وقتی اوردمش یرون و شلوارشو پوشیدم دو دقیقه هم نشد که دیدم بللللللللللله .... البته خدارو شکر روی یه قالیچه کوچک بود نه وسط هال که به سرعت اثرات جرمشو پاک کردم   و بعدش هم دوباره بستمش. اینم اولین شکست ما در حین عملیات بود.حالا چندتا دیگه ازین شکستا باید بخوریم    الله اعلم   این آریانه در هربار تعویض                                     امروز ماهی قرمز عید ما  جان به جان آفرین تسلیم...
25 ارديبهشت 1391

ماماش

امروز ترنم (خواهرزاده م ) تو بغلم بود.اریانم می خواست بیاد بغلم.گفتم صبر کن نی نی رو بدم به مامانش بعد تو بیا.باشه؟؟گفت: باته.(باشه) بعدشم صدا کردم مامانش مامانش بیا ترنم رو بگیر.اریان هم رفت و به خاله که جدیدا میگه آله می گفت: ماماش ماماش بدو. تا غروب هم خاله رو صدا میکرد: ماماش. چند روزی هم میشه یاد گرفته پدرجون رو صدا کنه و میگه: پ د دون. البته وقتی که بهش میگیم بگو پدرجون.ولی خودش که میخواد صداش کنه مثله سابق میگه: عباس غروب داشتم بهش ازگیل میدادم.وقتی روی درخت دید اشاره کرد  و می گفت : پرته پرته(این کلمه رو به پرتقال میگه)اینقدر هم جالب میگه که کل فامیل تا می بیننش میگن آریان بگو پرتقال.فکر میکرد ازگیل هم پرتقال کوچولوئه. ...
24 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

خدایا هرکه هستم هرچه هستم                                          به یک لحظه فدای مادرم کـــــــــن                         خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟                   برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم   روز زن و مادر به همه ی ...
24 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد