آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره

آریان جون

بازی تو حیاط

امروز صبح تو حیاط کلی بازی کردیم.توپ بازی کردیم.کلی گل ها رو پر پر کردی و برگاشون رو کندی پا تو کفش بزرگترا؟؟؟؟؟ ...
12 دی 1390

اریان و حمام

پسر نازم با گونه های گل انداخته: عزیز مامان توی حمام تو لگنش رو پر اب می کنه و توش انگشت میزنه و اب رو با انگشت می خوره.چنان انگشتشو میک میزنه که ادم فکر می کنه چی می خوره   ...
12 دی 1390

پنجمین سالگرد عقد و پانزده ماهگی گلم

دیروز شنبه نهم دی پنجمین سالگرد عقد من و بابایی بود و البته 15 ماهه شده یه دونه پسرم. هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست عزیزم و همسفر دائمی من، سالگرد پیوندمان مبارک اریان گلم چند روزیه که مریضه.رفتیم دکتر اقای دکتر می خواست پسری رو معاینه کنه که به شدت باهاش برخورد کرد و هی به دکتر می گفت د  د  د.سینه ش خراب شده و بشتر اوقات تب داره همینطور چند تا دندون داره باهم در میاره و این روزا به شدت مریض احوال و بی حوصله ستو همش تو بغلمه. از صبح که بیدار میشه تا اخر شب میگه عبا(= عباس که اسم بابای منه) .میگم اریان بگو پدرجون میگه : عبا این روزا که مریضه هیچ غذایی نمیخوره فقط آب میخوره.تا لیوان ...
10 دی 1390

بت من

بتی از جنس عشق داشتم.کعبه امالم بود.می پرستیدمش. بتم فرو ریخت.هزاران تکه شد. از قلبم چیزی نماند.همراه بتم قلبم را نیز از دست دادم .                        چی بگم با کی بگم عقده دل را پیش کی خالی کنم؟                             دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم به خدا این دل من پر از غمه                        ...
6 دی 1390

یک پله ترقی

اریان جون بعضی اوقات میگه منو بذار رو صندلی بشینم و وقتی که میخواد بیاد پایین خودش صدام میکنه تا بیارمش پایین. امروز وقتی گذاشتمش رو صندلی کامپیوتر بشینه واه چند ثانیه از اتاق رفتم بیرون وقتی برگشتم با صحنه زیر رو به رو شدم   این هم اعلام رضایت   این هم کامیون سواری اریان ...
30 آذر 1390

روز پر از شاهکار

امروز صبح منو اریان با خاله سمیه رفتیم بازار.ولی از شانس بد ما همون اولای بازار یه آقایی ایستاده بود که بلدرچین میفروخت.اریانم که عاشق حیوونا،دربست اونجا ایستاد و هرکاریش میکردم نمیومد.وقتی هم به زور بغلش کردم که بریم منو میزد که بذارمش پایین و به سرعت نور خودشو میرسوند به جوجه ها. نهایتا خاله یه جوجه براش خرید که راضی بشه بیاد اما آقا کل قفس رو میخواست که مقدور نبود بنابراین به خاطر  گریه های بی وفقه مستر اریان از خیر بازار رفتن گذشتیم و برگشتیم خونه. الان هم تو خونه مون داریم بلدرچین پرورش میدیم: اینجا هم داره از پفیلایی که میخوره به جوجه میده: ...
30 آذر 1390

پسر ده دندونی من

گل مامانی یه هفته ای میشه که تعداد دندوناش به ده رسیده که خیلی خیلی اذیتش کرد. البته دو تا دیگه تو راه داره که امیدوارم خیلی اذیتش نکنه. این روزا سرم یه کوچولو شلوغه.اخه دو سه جلسه ای میشه که میرم کلاس خیاطی و از اونجایی که وقت ازاد و مفید بنده شبها بعد از اینکه اریان خوابید آغاز میشه این شبها مشغول خیاطی میشم و تا کارام تموم بشه وقتی نمی مونه که بیام نت. دلمون به شدت برای همه ی دوست جونامون تنگ شده. اریان یاد گرفته بگه آب هاپو چی میگه؟ ببعی چی میگه و بوقلمون چی میگه .این ها هم به اطلاعات عمومیش اضافه شده. میگم مامانی چند تا پسر داره ؟با اون انگشتای نازش یک رو نشون میده.اینطوری: طلای مامان به شدت نماز میخونه و سر...
30 آذر 1390

یلدایت مبارک

همه لحظه های پایانی پاییزت  پر از خش خش آرزوهای قشنگ   در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد  بهار آرزوهایت   یلدا مبارک . . .     ...
29 آذر 1390

مترجم اریان

اریان بگو بابا           میگه     بابا       بگو مامان        میگه    ماما       بگو نی نی      میگه    نی نا       بگو اب            میگه      به       بگو نون           میگه      به هر خوردنی که میگم بگو    ترجمه میکنه به :      ...
20 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد