آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 26 روز سن داره

آریان جون

عکسای جالب و خنده دار

عکسا رو تو ادامه مطلب ببینید .من که کلی خندیدم (پست قبلی اصلاح شد)                                                                                                                   &...
13 اسفند 1390

بازم مریضی و دکتر

آریان جونم امروز دوباره بردیمت دکتر.گفت سینه ش به شدت خرابه.سرفه می کنه.هیچی نمیخوره غیر از آب که اونم بالا میاره.شام بودیم خونه عمو مجتبی(عموی بابا ) که فقط دوغ خورد بعدشم همه رو بالا آورد. به شدت تب می کنه و بیحاله.آریان شیطون و بلای من که یک لحظه آرامش نداشت،بره یه گوشه مظلومانه بشینه و تلویزیون نگاه کنه؟؟؟؟؟ دلم براش کبابه.... ...
12 اسفند 1390

پسر 17 ماهه من

پسر 17 ماهه من شانزده تا دندون داره. پسر 17 ماهه من خیلی از  کلمات رو  میگه اما هنوزم علاقه داره که با اشاره حرفاشو به ما بفمونه. پسر 17 ماهه صبح که بیدار میشه من رو هم صدا می کنه و دستم رو میگیره و میگه علی (یا علی) تا بلند شم. پسر 17 ماهه من عاشق رقص و لهو و لعبه. پسر 17 ماهه من روزی هزار بار اسباب بازیهاشو میریزه و مامانش جمع میکنه. پسر 17 ماهه من عاشق حیووناست.تا از کنار پنجره رد بشیم خودشو میرسونه و زار میزنه که اونو بلند کنیم تا هاپو ببینه.روزی چند ساعت روی تخت  پشت پنجره می ایسته تا شاید یه پیشی رد شه و ببینه. پسر 17 ماهه من تمام درها رو می بنده.در اتاق،در ظرف و هر چی که در داشته باشه.تا دری رو...
11 اسفند 1390

از سه شنبه تا امروز( یکشنبه)

سه شنبه دوم اسفند تولد 28 سالگی بابایی بود.    امسال اصلا یادش نبود.صبح که بیدار شدیم می خواستم کیک بزنم که دیدم تخم مرغ نداریم.از مامان جون قرض گرفتم.رفتم کارو شروع کنم که دیدم آرد و شکرم نداریم.مجبور شدم برم مغازه و بخرم.با کلی دردسر و عجله ای تا بابا برا ناهار بیاد کیک و زدیم.کادو بابا رو هم که نقدی تقدیمش کردیم آماده کردیم تا بابا رو سورپرایز کنیم که پاکت پول رو دید و سورپرایزمون بهم خورد. بعد ناهار هم برا بابا کار پیش اومد و رفت  و نشد که کیک شو ببره. چون شب هم مامان جون مهمون داشت دیگه کیک رو یادمون رفت تا اینکه شب آوردیم و مهمونامون خوردن. بابایی تولدت مبارک.انشالله 120 سال عمر باعزت داشته باشی...
8 اسفند 1390

لباس نو

                                      باباجون به آریان میگه بیا تنبیهت کنم.آریانم به طور انتحاری میاد پیشش دراز میکشه و منتظر می مونه تا باباجون قلقلکش بده.پسر شجاع که میگن آریان منه دیگه ...
1 اسفند 1390

اه

برا عروسی عمو مرتضی لباس دوختم رفتم پرو کردم.چند روز بعد که رفتم تحویل بگیرم همهشون گشاد شده بود.(لاغر شدم)بیچاره نازی همه شون رو دوباره درست کرد.تهدیدم کرد که دیگه لاغر نشو که لباساتو دست نمیزنم. امشب دوباره لباسا رو تست کردم تا شب عروسی مشکلی پیش نیاد.دوباره لباسا گشاد شده.باید باز ببرم پیش نازی تا تنگش کنه.الان باید کلی سرم غر بزنه. اونی که میخواد لاغر بشه نمیشه.منی که نمی خوام هر روز دارم آب میرم.فکر کنم تا چند وقت دیگه تموم بشم بعدش منو به عنوان اسکلت تحویل  آزمایشگاه مدرسه ای جایی بدن. ...
30 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد