شب چهل و هشتم
امشب مادرجون و چندتا از فامیلا باهم حلیم میپزن.ما هم غروب رفتیم اونجا.البته شما رو اصلا تو حیاط کنار دیگها نیاوردم.چون خیلی خیلی هوا سرده امشب و بارون میباره. به امید برآورده شدن حاجت همه حاجتمندا..... * * * * * * * * * * * * * * * * * امروز موقع ناهار دوتا کاسه رو به هم کوبوندی که یکیش لب پر شد و ما ندیدیم.بعد چند دقیقه دیدم پاتو گرفتی تو دستت و اخ اخ می کنی.دیدیم یه کوچولو کف پات خراش برداشته و داره خون میاد که بابایی بعد از اندکی...
نویسنده :
مامان آریان
22:56




