آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

آریان جون

شب چهل و هشتم

امشب مادرجون و چندتا از فامیلا باهم حلیم میپزن.ما هم غروب رفتیم اونجا.البته شما رو اصلا تو حیاط کنار دیگها نیاوردم.چون خیلی خیلی هوا سرده امشب و بارون میباره. به امید برآورده شدن حاجت همه حاجتمندا.....                                      * * * * * * * * * * * * * * * * * امروز موقع ناهار دوتا کاسه رو به هم کوبوندی که یکیش لب پر شد و ما ندیدیم.بعد چند دقیقه دیدم پاتو گرفتی تو دستت و اخ اخ می کنی.دیدیم یه کوچولو کف پات خراش برداشته و داره خون میاد که بابایی بعد از اندکی...
1 بهمن 1390

تولدم

امروز دوشنبه 26 دی تولد 25 سالگیم بود. بابا امید برام پالتو خرید.خاله سمیه کیف،خاله زهرا ظرف میوه خوری پایه دار،دایی حسین ادکلن،عمو مرتضی بلوز، مادرجون بهم پول داده بود که باهاش کفش خریدم و مامان جون(مادرشوهرم)هم پول داد که قراره باهاش لباس بخرم.دست همشون درد نکنه. بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید .       این دومین سالیه که تولدم رو با حضور گل پسرم جشن می گیرم خدایا به عزیزانم مخصوصا پسرم و بابای گلش سلامتی بده و برام نگهشون دار. تولد و مرگ را درمانی نیست   مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم . . .   خدایا شکرت بخاطر تمام روز...
1 بهمن 1390

یکشنبه و دوشنبه

یکشنبه رفتیم خونه نازی جون.با محمدطه(پسرش که چهار ماه ازت کوچیکتره)زودی دوست شدی.یه عروسک بزرگ از یه الاغ داشت که ازش می ترسیدی و می گفتی بووو.با یه کفگیر پلاستیکی تو رو زد که تو کلی گریه کردی و بعدش هم می گفتی نی نی د د.قربون پسر مهربون خودم بشم که وقتی نازی بچشو دعوا می کرد تو گریه میکردی ولی محمدطه می خندید. بعدازظهرش با مادرجون و دایی و خاله سمیه رفتیم خونه خاله زهرا.اولش هی میومدی و ترنم رو میبوسیدی. شب ترنم رو پای من خوابیده بود که یهو اومدی و زدی تو سرش که طفلی بچه زهره ترک شد. امروز هم انگشتتو کردی تو گوشواره پریا و هی می کشیدی.پریا هم کلی گریه کرد. در مجموع کارنامه بدی تو این دو روز داشتی.خیلی اذیتم کردی و...
26 دی 1390

بازار رفتنمون

دیروز صبح من و اریان و مامان جون رفتیم بازار.اقا چشمش افتاد به ماهی.حالا هی می گفت مهی مهی و می خواست بایسته و نگاشون کنه.البته از نزدیک شدن به ماهی ها هم می ترسید یه اقایی از پشت شیشه این مغازه بهش ماهی نشون میداد که تا نزدیک شیشه می شد اریان می گفت بووو و عقب نشینی میکرد. این روزا اگه ضربه ای به اریانم بخوره هی میگه د د و اونجایی رو که بهش ضربه زده از راه دور د می کنه و ما هم باید حتما د کنیم تا بلافاصله دردش خوب بشه. مامان جون هم برا اریان یک ژاکت و کلاه بافته که کلاهشو می کشه و از سرش در میاره.(همین که تو عکس بالا تنشه) تو بازار اگه بخواد راه بره همیشه خلاف جهت ما حرکت می کنه که ترجیح میدم بغلش کنم تا همه مسیر ها رو ...
22 دی 1390

وان جدید

از اونجایی که گل پسری بزرگ شده وان حمومش دیگه کم کم داشت براش کوچیک می شد که مادرجون یکی دیگه براش خرید.البته ناگفته نماند خودش میتونه بره توش و بیاد بیرون. مامان فدای پسر زحمتکش خودش بشه.گل مامانی تو جمع کردن ظرفها بهم کمک می کنه.وقتی لباسشویی خاموش شد لباسها رو از توش در میاره.جارو برقی می کشه.در کل بیشتر کارهای خونه رو انجام میده که اکثرا منجر به اضافه کاری برای بنده میشه.ولی از این که خودش ذوق می کنه منم خوشحال میشم و دستای گلشو میبوسم ...
20 دی 1390

دل نوشته مامانی

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،  و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند "صادق هدایت" ...
18 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد