مامان بدو
جمعه غروب رفتیم خونه مادرجون.اخه خاله زهرا و خاله سمیه هم اومده بودن اونجا.تا امروز غروب که برگشتیم.
همیشه به آریان می گم آریان بیا مامان بدو.برا همین آریان وقتی می خواد بگه بیا میگه : بدو
از صبح راه میره می گه مامان بدو .بعد با دست به جایی که نشسته اشاره می کنه و می گه: بشین.
به دخترخاله ترنم میگه : ن نم یا ت نم
به خاله سمیه می گه: ایه یه
به خاله زهرا هم میگه : ایه
از وقتی که اومدیم خونه هم کنترل تلویزیون رو اوردی و به باباجون می گفتی: حدنی حدنی که اون متوجه نمی شد شما چی می گی.به پدرشوهرم گفتم میدونی چی خواد؟ منظورش حسنیه. این روزا هر وقت که خونه ایم بی وقفه در حال نگاه کردن جناب حسنی هستیم.
هرجا هم که مورچه ببینه سریع می گه موچه و سریع مورچه بیچاره رو میگیره تو دستشو له می کنه.
روزی هزار بار هم میگه : آب بده و اب میخوره.البته تو خونه خودمون چون دستش به اب سرد کن یخچال میرسه به خودکفایی رسیده دیگه خودش وارد عمل میشه و کل آشپزخونه و هیکلش رو خیس می کنه تا آب بخوره.
به شدت هم این روزها پسری چایی خور شده.براش یه استکان کوچیک چایی کمرنگ که میریزم.اونو میخوره و بیشتر چایی منو هم میخوره.
هر وقت هم یه نی نی داره از پیشمون میره گریه می کنه که بچه پیش ما باشه.امشب دختردایی لیلا با دخترش اومده بودن.وقتی داشتن می رفتن و مامانه نی نی شو بغل کرد آریان گریه می کرد و می گفت: نی نی نه نه.یعنی نی نی رو نبر.


مامان بدو
