وسائل پسرم
چند روز پیش من و آریان و مادرشوهرم بودیم بازار یکی از همسایه هامون رو دیدیم.به آریان گفت چه کفش قشنگی داری میدی به من؟ آریان هم در کمال سخاوت گفت : نه امروز غروب تو کوچمون دوباره خانومه رو دیدیم.تا ما سلام علیک کنیم دیدم آریان رفته یه گوشه ایستاده تا نگاش کردم گفت: کفش آریان نگیره. **** امروز بعدازظهر عموی بابا (عمو مجتبی ) اومد ماشین بابایی رو برا چند ساعت قرض بگیره.آریان تا سوئیچ رو دستش دید کلی غصه خورد و اومد بهم گفت: مجتبی ماشین بابایی برد رفت. **** بابایی دیروز مثله همیشه از راه مخفی (پنجره اتاق) وقتی آریان تو آشپرخونه سرگرم بود رفت بیرون.دو دقیقه نشد که آریان فهمید.حس ...
نویسنده :
مامان آریان
0:28




