آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 23 روز سن داره

آریان جون

امروز پسرک

امروز صبح با بوسه های آریان بیدار شدم.با اینکه خیلی خوابم میومد ولی اینقدر شیرین بود که خوابم رو بپرونه. منو اریان رفتیم خونه مادرجون. فکر کنم اونم دلگیری مو  احساس کرد .چندین و چند بار بهم گفت: من مامانی خیلی دوس دارم. و بعد سوالی از می پرسید: مامانی ، آریان خیلی دوس داری؟؟؟؟؟ منم محکم بغلش میکردم و می بوسیدمش و می گفتم: من فدای تو می شم.من برات می میرم نازنینم.هرچند هر از گاهی بی معرفت میشی.  راستی عزیز جونم 25 ماهه شد ...
10 آبان 1391

آریان تو پارک

امروز صبح نوبت دندون پزشکی داشتم.ساعت 9:30 رفتم و یه دندونم رو پر کردم و اومدم خونه.دیروز به آریان قول داده بودم که میبرمش پارک.بابایی میگفت تا بیدار شد گفت : دوخله پارک بریم. (یعنی با دوچرخه بریم پارک) اومدم خونه و ناهارم رو آماده کردم و ساعت نزدیک 11 با پسری رفتیم پارک.عزیزم کلی تاب و سرسره بازی کرد تا ساعت یک ربع به یک که دیدم هرکار می کنم راضی نمیشه برگردیم.به بابایی زنگ زدم و گفتم بیا دنبالمون.بابایی رو که دید سریع گفت: امیدجونم اومد و رفت پیشش. آریان به یه نی نی تو پارک که اسمش آیلار بود یه بیسکوییت رنگارنگ داد.سه چهارتا بچه تو پارک بودن که همشون موقع رفتن کلی گریه کردن.اینم از بچه های این دوره زمونه.پارک اومدنشون با خودمونه اما ...
8 آبان 1391

عشقم بهتر شده

خدا رو شکر امروز پسری خیلی بهتر شد و به نسبت دیروز بهتر غذاخورد.ولی انقدر پسرم ضعیف شد زیر چشماش کبود شده.من فدات بشم.(هر وقت بهش میگم من فدات بشم میگه : الهی الهی ) گل پسری عادت داره شبا که تو بغل من یا باباش میخوابه پشتشو میکنه بهمون و پاهاش موازی پای ما میشه اما از کمر به بالاش عمود میشه رو شکم ما.این مدل تو بغل خوابیدنشه.حالا وقتی پشت کرده و خودش رو پرت میکنه تو بغلمون اصلا مشخص نیست به کجا اصابت میکنه. دیشب دراز کشیده بودیم و آریان یهو از پشت فرود اومد روم که سرش از پشت خورد تو لب و دندونم که چند ثانیه نشد لبم ورم کرد و خون مرده شد.سریع کمپرس یخ گذاشتم ورمش کم شد.امروز صبح که پسر نازم تا بیدار شد و چشماشو وا کرد اولین چیزی که...
6 آبان 1391

پنج شنبه 4 آبان

امروز صبح پسری رو بردم بیرون.رفتیم پارک تا یه کم حال و هواش عوض شه.براش بستنی خریدم.علیرغم علاقه ای که به بستنی داره فقط یک قاشق خورد و بقیش رو ریختم دور. اومدیم خونه موقع ناهار می گفت ناهار بده گرسنمه .منم با ذوق براش غذا یختم اما پسری نتونست بخوره.باز هم دهنش درد و اومد و گریه میکرد.دیگه من و بابایی داشتیم دیوونه میشدیم.پسرم گرسنش بود و نمی تونست غذا بخوره. با معده خالی فقط بهش دارو میدادم.باباش دستاشو نگه میداشت تا بهش دارو بدم هی گریه میکرد و زار میزد بابایی دستمو نگیر.دارو نمیخورم. خوابید و بیدار شد دیدم دیگه از ضعف بیحال شده.صورتش زرد زرد شد.به بابایی گفتم پاشو ببریمش بیمارستان شاید بستریش کنن یا سرمی چیزی بدن.بچم داره از د...
5 آبان 1391

سه شنبه 2 آبان

احوال امروز آریانی: هیچوقت امکان نداره عروسکم آروم یه جا بشینه چه برسه به اینکه دراز بکشه.اما امروز تمام روز افتاده بود.کلی هم گریه کرد. ظهر یه کمی برنج خالی خورد شام هم هیچی نخورد.تا یه لقمه میذاشت تو دهنش می گفت: گلو آریان درد میاد و غذا رو در میاورد. الهی درد و بلات بیاد تو جون مامان و تو خوب بشی عشق کوچولوی من.     :::: چهارشنبه : پسرم از دیروز ناهار تا الان غبر از آب هیچی نخورده.امروز صبح دوباره بردیمش دکتر. روی لب و زبونش و توی دهنش و گلوش پر شده از آفت.خدایا دارم دیوونه میشم. این دیگه چه مدل مریضیه.بچم 36 ساعته هیچی نخورده.خیلی گریه می کنه.مخصوصا وقتی می خواد دارو بخوره اینقدر گریه می ک...
4 آبان 1391

عشق من مریضه به شدت

امروز مریضی پسرم شدت گرفت و غروب یه تب خیلی بدی کرد.ساعت 8.30 بردیمش بابل مطب دکتر معتمدی نبود رفتیم مطب دکتر اسماعیلی.گلوش چرکی،گوشش هم التهاب داره. دیروز یکی دو بار گفت: گوش آریان درد میکنه . طفلکی حق داشت.من فکر کردم داره ناز می کنه. تو راه ضبط ماشین روشن بود تا یه ذره صدای آهنگ زیاد میشد می گفت: سرآریان درد اومد. (بین سر و آریان کسره نمیذاره.روی حرف ر ساکن میذاره. یا گوش آریان روی ش ساکن میذاره) تا دکتر گذاشتش رو تخت و میخواست معاینش کنه گفت: تب ندارم. معصومانه سرشو چسبوند به سینم و گفت: مامانی ملیضم. داروهاش رو دادم و پسرک همیشه شیطون و خستگی ناپذیر من امشب در کمال مظلومیت آروم دراز کشید و داشت کارتون نگاه میکرد بدو...
2 آبان 1391

عکسهای عشقم

وقتی پسرک بیداره عمرا بشه با کامپیوتر کار کرد یا خودش باید بشینه یا اینکه هی خاموش و روشنش می کنه. میگه مامانی این فلشه؟ و هرچی گیر آورد میزنه به usb . این هم نهایت تلاش برای دسترسی به حیاط خونه.اگه بدونید با چه مشقتی این مبل بادی رو آورد و گذاشت اینجا.آخر هم یه پشتک حسابی زد و اگه نزدیکش نبودم سرش میخورد به کنسول. به قول خودش  peshtak اینجا هم پسری داره تو حیاط خلوت خونمون بازی می کنه.یه بسته چوب کبریت رو خالی کرد تو سطل آب. داشتم با موبایلم ور می رفتم آریان اومد و گفت مامانی چی می کنی؟ (= چیکار می کنی ) گفتم موبایلمو نگاه می کنم.گفت: ام م م میدی؟ (= sms)  من موندم چی ب...
30 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد