آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره

آریان جون

عکسای گل پسری

سورپرایز اصلی در ادامه مطلب رو از دست ندین: آریان کچل می شود: . . .                                 نظرتون چیه؟ آریان موهات و کی زد؟   عباسی چطوری زد؟  هورد ( با دست می کشی رو موهات و مثلا صدای ریش تراش رو در میاری) ...
26 خرداد 1391

ما برگشتیم

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون بالاخره نت ما وصل شد. ما رفتیم مشهد و البته زیاد نموندیم.ولی جای همه ی دوستان خالی خیلی خوش گذشت.آریان هم به نسبت پسر خوبی بود و زیاد اذیت نکرد.فقط از بس که تو بغلم بود دستهام داغون شد.روزا اونقدر خسته میشد که موقع خواب به حدی راحت و بی دردسر می خوابید که تا حالا سابقه نداشته. اما از عکس گرفتنمون بگم که اولین روز تو راه با اینکه باطری دوربین رو شارژ کرده بودم تا رفتم عکس بگیرم دیدم low batry  میده .روز بعد گذاشتم شارژ شد و وقتی رفته بودیم باغ وحش خواستم عکس بگیرم که دیدم باطریش خونه جا مونده.بعد هم یه موقع که دوربین خوب بود آریان نمیذاشت ازش عکس بگیرم.البته تو گوشیم یه چندتایی عکس هست که ال...
25 خرداد 1391

مشهد

سلام به همه ی دوستای گلم من و آریان به همراه پدرجون و مادرجون فردا داریم میریم مشهد.نت ما هم قطعه .الان هم تو اتاق دایی هستم .وقتی اومدیم حتما اشتراکمون رو تمدید می کنیم.و پیش همتون میایم.برای همتون هم دعا می کنیم. به آریان میگیم کجا می خوای بری؟ میگه : مشد با کی می خوای بری؟ میگه : عباسی فعلا وقت ندارم.خدا کنه آریان اذیتم نکنه.چون اولین باره دارم میبریمش مسافرت. تا بعد  
1 خرداد 1391

اولین شکست عملیات

امروز صبح که پوشک جناب آریان رو در اوردم بعد از نیم ساعت بردمش دستشویی اما هرکاری کردم جیش نکرد.ولی وقتی اوردمش یرون و شلوارشو پوشیدم دو دقیقه هم نشد که دیدم بللللللللللله .... البته خدارو شکر روی یه قالیچه کوچک بود نه وسط هال که به سرعت اثرات جرمشو پاک کردم   و بعدش هم دوباره بستمش. اینم اولین شکست ما در حین عملیات بود.حالا چندتا دیگه ازین شکستا باید بخوریم    الله اعلم   این آریانه در هربار تعویض                                     امروز ماهی قرمز عید ما  جان به جان آفرین تسلیم...
25 ارديبهشت 1391

ماماش

امروز ترنم (خواهرزاده م ) تو بغلم بود.اریانم می خواست بیاد بغلم.گفتم صبر کن نی نی رو بدم به مامانش بعد تو بیا.باشه؟؟گفت: باته.(باشه) بعدشم صدا کردم مامانش مامانش بیا ترنم رو بگیر.اریان هم رفت و به خاله که جدیدا میگه آله می گفت: ماماش ماماش بدو. تا غروب هم خاله رو صدا میکرد: ماماش. چند روزی هم میشه یاد گرفته پدرجون رو صدا کنه و میگه: پ د دون. البته وقتی که بهش میگیم بگو پدرجون.ولی خودش که میخواد صداش کنه مثله سابق میگه: عباس غروب داشتم بهش ازگیل میدادم.وقتی روی درخت دید اشاره کرد  و می گفت : پرته پرته(این کلمه رو به پرتقال میگه)اینقدر هم جالب میگه که کل فامیل تا می بیننش میگن آریان بگو پرتقال.فکر میکرد ازگیل هم پرتقال کوچولوئه. ...
24 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

خدایا هرکه هستم هرچه هستم                                          به یک لحظه فدای مادرم کـــــــــن                         خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟                   برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم   روز زن و مادر به همه ی ...
24 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد