آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره

آریان جون

روزهای من و آریان

اولین کاری که صبح آریان از خواب پا میشه تا چشاشو باز میکنه انجام میده اینه که کنترل کولر رو که من شبا میذارم کنار خودم برمیداره و میگه: سرجاش و میره رو مبل و میذاره تو جاش.بعدش باز میاد دراز می کشه کنارم و شیر می خوره. بعدش میره دکمه رو دستگاه تلفن رو میزنه و تلفن رو ردیابی می کنه:  میره تلفن رو پیدا می کنه میاره میذاره : سرجاش  ( در حالیکه تل میذاره سرش تا موهاش نیاد رو صورتشو اذیتش کنه ) یه کمی ه تو کارهای خونه کمکم می کنه.مثلا امروز برام گوجه شست البته بیشتر خودشو شست تا گوجه ها رو: و دو سه روز پیش هم با هم دیگه سمبوسه درست کردیم کلی ارد بازی کرد: خسته نباشی گلگم    :::::وب ت...
3 مرداد 1391

آریان تو پارک

امشب بعد افطار رفتیم پارک.پسری یه کمی تاب بازی کرد چون شلوغ بود و بازم بچه ها تو نوبت بودن ،آریانم که رضایت به پیاده شدن نمی داد گفتم بیا بریم قطار سوار شیم تندی پیدا شد و می گفت : نی نی .(یعنی نی نی بیاد سوار شه) و بعد ...     ...
3 مرداد 1391

برنده شدی گلم

وای خدا جونم برنده شدیم هورااااااااااااااا                                        فکر کنم خودمون آخرین نفری بودیم که فهمیدیم پسر خوشکل و نازم امیدوارم همیشه در تمام مراحل زندگیت برنده باشی و باعث خوشحالی و سرافرازی ما باشی. ار تمام دوستان گلم که بهمون تبریک گفتن هم خیلی خیلی ممنونیم و در اسرع وقت پیش همتون میایم. ...
31 تير 1391

حشرات موذی

تمام زندگیمون پر شده بود از پشه و مورچه های بالدار و سوسک و هرچی که فکرش رو بکنید.هر روز صبح که از خواب بیدار می شدیم کلی بدن ما و آریان رو یا پشه نیش زده بود یا مورچه گاز گرفته بود.                             هرصبح با دیدن جنازه یه سوسک که پشت و رو شده بود یه سکته ناقص میکردم منم که شجاع ... از دوشنبه من و آریانی ترک خونه کردیم و به خونه مادرجون مهاجرت کردیم  و بابایی عزیز کل خونه رو سم پاشی کرد و برامون یه گردگیری حسابی کرد. دست بابایی امید خیلی خیلی  درد نکنه ( و همچنین تشکر ویژه از م...
28 تير 1391

بارون

امروز هوا حسابی بارونی بود که آریانم ازش بی نصیب نموند.اومدیم تو حیاط تا بارون رو نشونش بدم پسرک یه ناودون رو که بافشار ازش آب میوند کشف کرد و کلی و دست و پاش رو زیر آب می شست بعدش یه بطری آب گرفت و توش پر آب می کرد و به گل هامون آب میداد. وقتی که خیس خیس شد بردمش تو خونه تا لباسهاش رو عوض کنم حدود 45 دقیقه داشت گریه می کرد و می گفت : حیاط... این عکس هم مال شب عروسی هدی ست: اندر احوالات این روزهات بگم که روزی هزار بار به مامانی سلام می کنی.میگی مامان میگم جانم .میگی للااااااااااام اونم با یه لحن خاص و قشنگ. بسیار لجباز شدی و برای هرچیزی که میخوای کلی گریه می کنی و هرچی هم سعی می کنم تا با یه چیز دیگه ذهنت رو منحر...
24 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد