آریانآریان، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره

آریان جون

تلاش

پسرم داره نهایت تلاشش رو می کنه تا بتونه پنکه رو روشن کنه: امشب عروسی دوستم هدی ست که قراره بابایی من و پسری رو ببره اما خودش نمیاد.خدا کنه زیاد اذیت نکنه.میدونم که امشب از نفس میندازه منو اینقدر که باید دنبالش برم. هدی هم قراره بره مشهد زندگی کنه.همه دوستام دارن از بابلسر میرن و دور میشن. انشا... خوشبخت بشن. ...
14 تير 1391

پنج تا

آریانم این روزا همه چی بزرگ شو می خواد.وقتی هم میخواد بهم بگه که بزرگ باشه میگه پنج تا. مثلا براش یه لقمه کوچیک درست می کنم داد میزنه: نهههههههه پنج تا پنج تا .یعنی بزرگ باشه جمعه صبح منو پسری رفتیم بیرون اول دریا یه کوچولو آب تنی کرد بعد چون هوا یه کمی خنک بود نذاشتم زیاد تو اب باشه.بعد ..... بریم ادامه مطلب بعد براش بستنی خریدم .پسرم چون به خود کفایی رسیده خودش تمام بستنی رو خورد از اونجایی که بعد اب تنی پوشک پاش نکرده بودم یهو آریان گفت مامان جیش وقتی شلوارشو کشیدم پایین دیدم جیش کرد.این اولین باری بود که خودش بهم گفت.منم کلی خوشحال شدم و تشویقش کردم. یه کم تفنگ بازی کرد و گنجشکا رو نظاره می گرفت و می ...
12 تير 1391

مغازه

رفتیم تو مغازه برا آریان بستنی بخرم. تا رفتیم تو گفت : للام.اومد. آقاهه گفت چی میخوای؟ گفت: بتنی. بستنی رو که گرفت گفت: قاشق.اقا بهش قاشق داد گفت: ممنون. پول رو ازم گرفت و داد به آقا گفت: بفما (بفرما) بعدشم وقتی از مغازه می اومدیم بیرون گفت: با اجازه. سه چهارتا پسرجوون تو مغازه بودن که همه باهاش دست دادن و بازی میکردن.وقتی حرفاشو شنیدن اینقدر تعجب کرده بودن که یکیشون به یکی دیگه می گفت :اینقدری هیکل ببین اندازه این بچه ادب نداری. عاشق اینه که تولبه های مغازه ها یا بلندی های خیابون راه بره.هرجا عرضش کمه میگم این نه مامانی بعدی.خودشم میگه بدددی.بددددی ...
12 تير 1391

لالایی

داشتم برای آریان آهنگ لالایی صبح بخیر کوچولو رو میزدم فقط می گفتم لالالالایی لالالالایی دیدم میگه مامان گنجش. خندم گرفت و گفتم گنجشک لالا  بعدش گقت سنجا  .منم خوندم سنجاب لالا قربون پسرم برم که لالایی رو یاد گرفته. میگه آب بده.بهش آب میدم.میگه : س س (sa sa ) می گم نه مامانی سرد نیست.میگه: گم (gam).میگم آره مامان گرمه. میگم برق و خاموش نکن.میگه اوشن.میگم آره مامانی روشن باشه. برنامه کودک نگاه میکنه هروقت که یکی مثلا میره بالای درخت میگه: پایین.پایین (یعنی بیا پایین) تو حیاطمون چند تا سوسک مرده بود.رفت پشت در و گفت مامان سوس سوس .گفتم آره مامان سوسکه.می گه پن تا . دست و صورت آریان رو چند تا پشه زده.امروز هی می اومد پیش ...
11 تير 1391

آریان ناقلا

داشتیم ناهار میخوردیم.آریان چندتا لقمه غذا خورد بعدش اومد پیشم و خودشو به زور تو بغلم جا کرد یه لبخند مامان ...کن هم زد و گفت : مامان جوجو برخلاف همیشه که به زور کنارش میزنم و میگم الان وقت ناهاره نه شیر، گرفتمش تو بغلم تا شیر بخوره. خندید و به جای من گفت : ناقلا(اخه تو این جور مواقع همیشه بهش میگم ناقلا)   بعدا نوشت:::آریانی مریضه .دیروز رفتیم دکتر اول گریه کرد اما بعدش با اقای دکتر دوست شد و ازش کالالات (=شکلات) می خواست که اقای دکتر نداشت و من بهش قرض دادم تا دوستیشون کامل بشه. سرفه های وحشتناک و سینه داغون و از همه بدتر غرغر فراوووووون. ...
5 تير 1391

شیرین کاریهای این روزا

*تا سفره صبحانه باز می شه می گه : متق (motogh== تخم مرغ).فقط درصورتی که نیمرو درست کنم صبحانه میخوره. *هرجا اشغال پیدا کنه می گه : آدال و سریع میبری تو آقالی (= سطل آشغال) میندازه. *اگه بهش آب سرد بدم می گه س س (sa sa = سرد) و نمیخوره. *تا ببینه من یا باباش دراز کشیدیم سریع میاد رو شکممون می شینه و میگه : پیکو پیکو *اسمت چیه ؟   آریان میگه : آنیا *مامانی: دلم میخواد گازت بگیرم.    آریان:نه       مامانی:چرا؟      آریان: درد * آریان بابایی رو چی داره؟ آریان : دوس داره *بعضی واژه ها و ترجمه شون: هننانه (hennnane)= هندوانه       آداداس = آن...
3 تير 1391

اتاق آریانی

  دیروز غروب که من و پسری رفتیم با هم بیرون ،گلم زمین خورد و صورتش کلی زخم شد ولی انقدر مرد بود که فقط چند ثانیه گریه کرد.حالا هم هر کی میگه چطوری زمین خوردی خودشو پخش می کنه رو زمین و میگه: اینااااا وقتی که میگه مامانی و میگه بیا من نمیرم پیشش داد میزنه: زویه (زهره) بدو.آی مامان قربون اون زویه گقتنت بشه.   اگه دوست دارین اتاق آریانی رو تو معدود زمان هایی که پیش میاد تمیز باشه و بشه توش پا گذاشت رو ببینین ،بفرمایید در خدمتیم:       ...
29 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آریان جون می باشد