آریان جون

عشق من عاشقتم گل من

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

"من آریان احمدی در روز 9مهر 1389 به دنیا امدم و زندگی مامان زهره و بابا امیدم و شیرین تر کردم" تولدآغاز سفر زیبا و پرهیجان "دورخورشید در 365 روز"است خیلی مواظب خودت باش و سعی کن بهت خوش بگذره

موضوعات

روزمره

ماه شمار آریان

متن های قشنگ

شیرین کاری

غم و غصه هامون

خوشی هامون

پیوند ها

درسا اجابت یک دعا

آرشیدا خورشید زندگی ما

نفس طلایی

پارسا کوچولوی ما

پارسا،گل پسر ما

بانوجون

آریام عشق زندگی مامان و بابا

شاهزاده کوچولو-پارساجون

شهراد جون و مامان بهار عزیز

آرتین جون

آیلا نازدونه مامان و بابا

❤❤امیرسام زندگی مــــــــن❤❤

آرینا دختر موفرفری

امیرعلی شیرین گندمک مامان و بابا

بهار آغاز عشقی بی تکرار

خاله زینب

حسام مامان

گل پسر مامان پرهام جان

زهرا دختر دوست داشتنی ما

آرشیدا خورشید آریایی

بردیا هستی مامان بابا

نگارین جون

امیرحسین جون

یه مامان نصفه نیمه

آیدین جون

امیرحسین مرد کوچک

آران کوچولوووووو

آوین مشعل چی

نی نی توپولی

کیان جان

خورشید جون

ما و سینامون

مهر آریا و مامان نوشین

روزگار سپری شده آرتین

محمدجان پسرم قند عسلم

دنیای مسیحا

زیباترین دختران بهشتی-مهدیس و ملیساجون

❤عشق مامان و بابا آراد جونم❤

خاله

امیرعلی نفس مامان وبابا

دنیای باربد...

ایلیا عزیز دل مامان و بابا

آنیساجون مثل عشق

امیرمهدی فرشته کوچک خوشبختی

گیلاس مامان

النای خوشگل من و بابا سعید

ایلیاجون بزرگ مرد کوچک

آریانا جان-ستاره زندگیم

نفس من

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

محمدسپهر جان-تاج سر مامان

خاطرات حنا جون و آشپزی برای مادران

مطالب اخير

تولد چهار سالگی

عکسای این چند ماه

شهربازی 22 فروردین

اولین پست 1393

شاید ...

گذران روزها

...

...

خدایا

عکس های تولد آریانی

بهترین روز زندگیم

میم مثله گاووووو

پسر زحمتکش من

سفر به انزلی

حرفای گنده تر از هیکل ش

پیوند های روزانه

یه دنیا شکلک قشنگ

نی نی شکلک

شکلک و زیباساز وبلاگ هانیه

مدرسه مامان ها

نی نی وبلاگ آموزشی

❀شکلکهای جالب و متنوع آروین❀

FrameToy

آشپزیهای مامانم

کودک من

مامان روانشناس

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 216 نفر
بازديدهاي ديروز : 29 نفر
بازدید هفته قبل : 678 نفر
كل بازديدها : 247088 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

تولد چهار سالگی

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک عشق کوچولوی من

 

چهارسال پیش روز جمعه نهم مهر ماه ساعت ۴:۱۰صبح صدای گریه یه فرشته تو گوشم پیچید فرشته ای که امروز تنها بهونه زندگیمه.

دووووووست دارم نازنینم

موضوع :

پنجشنبه 10 / 7 / 1393 |

عکسای این چند ماه

موضوع :

دوشنبه 7 / 7 / 1393 |

شهربازی 22 فروردین

دیشب سه تایی رفتیم شهربازی بعدم شام خوردیم  و بعد آریان تو راه برگشت به خونه دیگه از خستگی بیهوش شد و خوابید.

 

آریان دراز می کشید و زیر توپ ها مخفی می شد و کلی کیف میکرد.اولش ازینکه بپره تو استخر می ترسید اما با کمی وعده وعید خوب شد.

 

و در تمام مدتی که روی هر وسیله ای بازی میکرد چشماش فقط و فقط دنبال قطاری بود که تو تونل می رفت و بعد استفاده از هر وسیله یه بار اونو سوار میشد و کلی کیف میکرد.به باباش می گفت: چه حالی داد.

چند تا عکس دیگه تو ادامه مطلب 

 


ادامه مطلب

موضوع :

يکشنبه 24 / 1 / 1393 |

اولین پست 1393

سلام دوستای خوبم.

یه دور دیگه هم دور خورشید زدیم.یه سری سوار و پیاده شدن.نمیدونم چند دور دیگه برامون مونده اما امیدوارم این دور جدید بهترین دور برای همگی باشه. 

سال نوی همگی مبارک.

پسرک شیطون من بسیار زبون باز شده.حرفایی میزنه دهن ما باز می مونه.وقتی یه روز رفتیم  بازار و ماهی قرمز ها رو دید می گفت: مامانی من ماهی ها رو دیدم تعجب کردم.

درست از لحظه سال تحویل انگار شیطنت آریان هم متحول شد و چند برابر شد.

 

ما امسال لحظه سال تحویل خونه مادرشوهرم بودیم و کنار سفره خودمون سال رو تحویل نکردیم.

برا آریان جونم یه ست وسایل دکتری عیدی گرفته بودم و توی کمد لباسها قایمش کرده بودم تا سر فرصت کادوش کنم.اما یک روز قبل سال تحویل دیدم آریان در حالیکه که کیفه تو دستشه اومد پیشم و گفت: مامانی این برا کیه؟ چرا تو کمد بود؟من خودم پیداش کردم.منم دلشو نشکستم و همون موقع دادم بهش و گفتم: این عیدی گل پسرمه.

اما از آریانم  بگم که خیلی قشنگ تو همه عید دیدنی ها با همه روبوسی کرد و به همه عید شما مبارک گفت و از گرفتن عیدی ها بسیار ذوق زده می شد در حد ابروریزی.زباننیشخند

به هیچ کسی اجازه دست زدن به موهاش رو نمیداد و میگفت بابام فشن کرده برام.

 

یه روز  من بعد شستن دستام برق دستشویی رو روشن گذاشتم در واقع فراموش کردم خاموش کنم.وقتی اریان بعد من می خواست بره دستشویی بهم گفت: باز پول برقمون زیاد میاد.برقو خاموش کن دیگه.

صبح خیلی زود از خواب بیدار شد.بهش گفتم چقدر زود بیدار شدی؟با ناز و عشوه فرامون خودشو تو بغلم انداخت و گفت: من خیلی دوست دارم.نمیخوام تنهات بذارم.

ما شنیده بودیم دخترا برا باباهاشون خودشون رو لوس می کنن اما حالا پسرک من چندین برابر دخترها برا باباش عشوه میاد.درست از زمانی که باباش میاد خونه لهجه آریان عوض میشه.به باباش با کلی افه میگه: بابایی میشه بیام تو بغلت؟؟؟ 

یه روز بابایی به شوخی زد پس گردن من .آریان با سرعت خودشو رسوند و یک مشت حواله باباش کرد و گفت: اااا نزن عزیز منه.قلب

وقتی آریان با باباش بازی می کنه آریان میشه بچه شیر و میگه: بابایی مثلا من بچه شیرم و شما پدر شیری.حالا هی نعره می کشن تا منو بترسونن. 

از قضا یه روز داشت با پدرشوهرم بازی می کرد گفت: باباجون مثلا من بچه سگم شما پدر سگ باش. حالا خودتون قیافه پدرشوهرم رو تصور کنید...تعجبزبان

اینم عکس از زمستون امسال وقتی برف اومده بود.

 

کلا من تا این سن رسیدم دو بار تو شهر ما برف اومده یه بار سال 87 که مامانم به شدت مریض بود و یه بار هم سال 92 که همون زمان بابام بیمارستان بستری بود و فقط باعث سخت شدن تردد ما شد و نتونستیم هیچ لذتی از برف ببریم.با اینکه به شدت عاشقشم.

برا همین عکس زیادی ندارم از اون زمان آریان  چون اصلا حوصلش رو نداشتم.

خداروشکر می کنم سال 92 تموم شد.خیلی سال بدی بود برامون...

آریان شماره موبایل باباش رو حفظ شده و روزی چندین بار برای باباش زنگ میزنه.امروز چند بار زنگ زد باباش گوشی نگرفت.بعد چند دقیقه که بابایی خودش به گوشیم زنگ زد گفت: چرا من همش زنگ میزنم جواب نمیدی؟؟؟وقت کردی برام زنگ بزن.

داشتیم میرفتیم خونه مامانم پدرشوهرم ازش پرسید کجا میری؟

گفت من یه سر میرم خونه مادرجونم دور بزنم. 

پسرک نازنینم 9 ام فروردین 42 ماهه شد.

عشق سه سال و نیمه من نفسه منه.

بهش میگم منو بیشتر دوست داری یا بابایی رو؟؟؟میگه من هردوتاتون رو بیشتر دوست دارم. 

فعلا دیگه از کارهای آریان چیزی یادم نمیاد. 

 

 

موضوع : روزمره

جمعه 22 / 1 / 1393 |

شاید ...

سلام

اگه دیگه به وب پسرکم نمیام  یا خیلی خیلی کمتر از قبل میام، به وب همه دوستایی که دلم براشون تنگ شده سرنمیزنم نه از بی محبتی باشه بلکه از گرفتاری هامون باشه.خدا میدونه که چقدر دلم برای همه دوستان تنگ شده.

به خودم قول داده بودم که تمام حرکات و رفتار آریانم رو اینجا ثبت کنم تا هیچوقت یادم نره اما ...

بعد این همه غصه هایی که برا مامانم خوردیم بعد این همه دویدن ها و نرسیدن ها تازه مامانم داشت بهتر میشد.با قضیه کنار اومده بود.اما از اونجایی که مشکلات ما تموم نشدنیه درست از شب یلدا تا امروز (3بهمن)بابای عزیزم مریض شد.اولش فکر کردیم انفلونزاست اما بعد سه چهار روز یههو چشم راستش قرمز شد و دیگه نمی دید.رفتیم تهران ده ذور بیمارستان بستری بود . دوبار چشمش رو عمل کردن و نهایتا به این نتیجه رسیدن که عفونت از جای دیگه س و از دستشون کاری برنمیاد.

بعد اینکه برگشتن خونه فقط یه روز بابام خونه بود و رفتیم پیش یه متخصص عفونی و الان دوهفته هست که بابام به علت آبسه کبدی بیمارستان بستریه و دکترش گفته ده روز دیگه باید باشه. 

و بعدش هم دوباره باید برا چشمش بیایم تهران که دکتر گفته بازم باید چشمش عمل بشه و احتمال قوی بخش زیادی از بیناییش رو از دست میده. 

شاید اگه روز از  ویلون و سیلون بودن تو بیمارستان ها خلاص شدیم بتونم دوباره مثه قبل بیام و تمام خاطرات پسرکم رو ثبت کنم.

تو ماهی که گذشت تولد  27 سالگیم ،7مین سالگرد عقدم و خیلی چیزهای دیگه بود که برام هیچ رنگ و بویی نداشت.

 محتاج دعاهای قشنگتونم....

 

 

موضوع :

پنجشنبه 3 / 11 / 1392 |

گذران روزها

دوستای نارنینم سلام

بعد یه غیبت طولانی ائمدیم.ما خوبیم.آریان هم خوب و شیطون مثله همیشه.

الحمدالله مامانم هم با دعاهای شما خوبان

بهتره گرچه هنوز دردش کاملا خوب نشده اما خیلی بهتر شده.

واقعا خوشحالم دوستای خوبی مثله شما عزیزان داریم که همیشه با پیام های پراز مهرتون منو پسرم رو شرمنده محبت هاتون می کنیم.

اول چنذ تا عکس از پسری بذارم  که برا تولدش رفتیم اتلیه و گرفتیم.

عاشق این عکسشم. 

 

 

 

*پسرکم پیشرفت های خیلی خوبی داشته از یک تا ده به انگلیسی میشمره و همین یک تا ده رو به فارسی و انگلیسی عددهاشو میخونه.

خیلی تر عددهای دو رقمی رو بلده بخونه ولی دهه بیست و سی رو کامل نمی تونه بگه.بعضبی ها رو به اشتباه می خونه.مثلا 26 رو میخونه دوتاد و شش. یا 13 رو میخونه یکتاد و سه

ولی دهه 50 و 70 و 80 90 رو کامل درست میخونه  شصت رو هم گاها شصتاد میخونهزبان بعد اینکه هرکدوم رو هم خوند میگه: مامانی آفرین بگو دیگه. 

* آریان مریض بود رفتیم دکتر.تا دکتره میخواست معاینه ش کنه و گلوش رو ببینه گفت: اقا دکتر شما بستنی خوردی چوبشو میدی من بخورم؟؟؟؟؟

دکتره کلی خندید و گفت: همش که نباید شما بستنی بخورین.یکم هم من میخورم.

* یه شب پشه ویز ویز میکرد آریان بیدار شد.صبح روز بعدش داشت برا باباش  با یه لحن خیلی شاکی تعریف میکرد گفت: بابایی به پشه گفتم: پشه تو سوت کشیدی من خوابیده بودم بیدار شدم. 

*یه روز موبایلمو میخواست گفتم نه مامان موبایلم شارژ نداره ولش کن.گفت:باشه ولی من عروسی گرفتم موبایلتو میدی به من .باشه؟آخه من موبایل ندارم که.نیشخند

* یه شب اومد تو آشپزخونه گفتم آریان سرامیک سرده دمپایی نداری برو بیرون.

گفت : بغلم کن.گفتم چرا بغلت کنم؟ گفت: پام یخ می کنه،چون دوستم داری بغلم کن.خوشمزه 

* زنعموم بود خونمون.گفت: مامانی اسم زنعمو چیه؟ گفتم: طاهره.

گفت: دایره؟؟؟؟؟؟بعدشم گفت: همون گردی؟؟؟؟؟خنده

* پسرکم بعد غذا میگه: اله شکر خدا برکت بده.خدا روزین تون (= روزی) رو بیشتر کنه. 

*پسر عزیزم وقتی دارم ظرف میشورم میاد ظرفا رو برام آب می کشه.اگه بدونین با چه دقتی تمیز آب میزنه.

*آریان همراه باباش رفت آرایشگاه.تا موهاش یه خورده بلند میشه میگه: بابایی بریم موهامو کوتاه کن.

قبل آرایشگاه:

 

بعد آرایشگاه:

* اینم یه عکس که با کلی مشقت گرفته شد:

 

و دیگه بگم از شیطونی های آریان

 

و  چند تا عکس دیگه:

 

این روزا بهترین سرگزمیش چیدن پازله.هر پازلی رو فقط یکی دوبار که درست می کنه از دفعه های بعد جای تمام قطعه هاش رو حفظ میشه.این دفعه عکساشون رو میذارم.

فعلا دیگه چیزی یادم نیست. ساعت 3:20 بامداد 29 آذر.تا بعد... 

موضوع :

جمعه 29 / 9 / 1392 |

...

 سلام به همه ی دوستای خوبم که جویای احوال مایید.

واقعا هیچی بهتر از گذر زمان نمیتونه دردهای آدم رو تسکین بده.

از یکشنبه هفته قبل که به جرات میتونم بگم بدترین روز زندگیم بود تا امروز خیلی چیزها داره تغیر می کنه.دردهای مامانم اگرچه هنوز ادامه داره اما روبه بهبودیه.

از ساعتی که مامان همیشه شجاع من با تن لرزون رفت تو اتاق عمل,از گریه های صدادار بابام که هیچوقت نشنیده بودیم و از تصور اینکه الان مامانم با یه دست از اتاق عمل میاد بیرون...

دوشنبه هم من و آریان و بابایی رفتیم تهران ملاقات مامانم از لحظه اولی که جای خالی دست مامانم و دیدم ولی هیچی به روی خودم نیاوردیم و خیلی چیزهای دیگه...

اما حالا همه چی رو به بهتر شدنه.از دردهای بی درمون مامانم که دیگه حتی با مرفین تو رگی هم ساکت نمیشد ولی از بعد عمل با مرفین دردش ساکت میشد و حالا چند روزیه که دردش در حدیه که دیگه احتیاج به مرفین نداره و خودش درداشو میتونه تحمل کنه.

گرچه جای خالی دست خیلی اذیتش می کنه و هنوز باورش نمیشه چون هنوز هم تو ناحیه دست قطع شدش درد داره و میگه مچم درد میکنه, آرنجم درد میکنه با اینکه دیگه این قسمت ها رو نداره.

امیدوارم به حق همین روزای عزیز همه مریضا شفا پیدا کنن و همچنین ممامان خودم.

شاید اگه دیگه درد نکشه بتونه راحت تر با قضیه کنار بیاد و خودشو قبول کنه.

از همه مهمتر بپرسنل بیمارستان پارس به معنای واقعی عالی بودن گرچه هزینه ش خیلی بالاست اما واقعا می ارزید..می ارزید چون به داد مریض می رسیدن.پارسال که مامانم عمل کردن خواهرم می گفت مامان از ساعت یک بعدازظهر فریاد زد تا نه شب .خواهرم به پرستارش گفت: مامانم داره میمیره تو رو خدا یه کاری کنید.جواب بی رحمانه شون این بود: در جریان هستیم.

خدا ازتون نگذره که تنها چیزی که براتون ارزش نداره جون مریضه.

واقعا معجزه پول رو میشه تو رفتار پرسنل بیمارستان دید.

شاید اینجا تو وبلاگ پسرک عزیزتر از جونم جای این حرفا نباشه اما این دردها و غصه ها هم جزیی از روزمره های ماست .روزهایی که ما میگذرونیم , روزهایی که اریانم میگذرونه.

وقتی از مامانم پرسید دستت کو؟ مامانم گفت درد میکرد گذاشتم تو لباسم.و آریان قانع شد.

حالا روزها که خونه مامانم هستم و همینطور شب ها غیر از روهایی که خواهرام میان من میام خونه.

اکثر روزها مهمان داشتیم . واقعا بعضی از فامیل های خیلی نزدیک نیومدنتون خیلی بهتره تا اومدنتون که میاین و اعصاب مامان مریضه منو بهم میریزید.

کاش میشد خیلی چیزا رو تو روی ادما گفت.

باور کنید من هیچ احتیاجی به کمک های شماها ندارم.خودم مخلص مامانم هم هستم.اگه میشه  رو اعصاب ضعیف بنده رژه نرید کمک های بی دریغ بخوره تو سرتون که فقط به حرمت مامانم احترامتون رو نگه میدارم.

پسرکم دو شبه که میره مسجد و سینه میزنه .

این روها هیچچ احوال عکس گرفتن نداشتم اما قول میدم دفعه بعد حتما با عکس های گلم بیام.

موضوع :

جمعه 17 / 8 / 1392 |

...

فردا شاید آخرین روزیه که مامانم دوتا دست داره.قراره یکشنبه بستری بشه بیمارستان پارس.

دست مامانم برای آخرین روزها هم همراهی نمی کنه و تا میتونه داره زجرش میده. 

خیلی سخته دیدن زجر و عذاب عزیزی مثله مادر.

خم شدن کمر پدر.وقتی که آدم فوق العاده صبوری مثله بابام کم میاره. 

این روزا عجیب دلم گرفته از زمین و زمان.کم صبر و حوصله شدم با یه بغض مداوم که تمام روز همراهیم میکنه و بارها و بارها درطول روز می شکنه.

پسرکم منو ببخش طاقتم کمه.دعوات می کنم زمانی که تو هیچ از اطراف متوجه نیستی و فقط طالب بازی و سرگرمی هستی.

 

قلبم این روزها سخت درد می کند.

کاش یک لحطه بایستد تا ببینم دردش چیست؟؟؟!!!!! 

 

*پسرکم  با باباش رفته پارک یه زنبور هی دور و برش می پلکید.میگه: بابایی مگه من گلم زنبور هی میاد پیشم؟؟؟؟

*به من میگه: یه بابایی دارم اینقد خوشکله.باباییم اینقد باحاله  قلب

واسه من تبلیغات باباشو میکنه.بنده خدا اول شوهر من بود بعد شد بابای شما!!

*سفره شام و گذاشتم و رفتم. بابایی می گفت بیا شام و گفتم سیرم.شما بخورین.

همسر مهربونم برام لقمه گرفت و دیگه شرمنده شدم رفتم سرشام آریان میگه: شما چرا اومدی؟ گفتم: چرا نیام.گفت: من و بابام شام میخوردیم.بعد هم دستشو دراز کرد و به باباش میگه: بزن قدش.تعجب

*بعد دیدن کارتون اسکار یه شب به بابایی می گفت: خونه مادرجون رو دیوار یه اسکار یود.بابایی هم متوجه نمیشد چی میگه.

تاره فهمیدم منظورش مار مولکه

*پسرکم هر دفعه بعد گریه میگه مامانی دست و صورتمو بشور.روزی هزاربار دستاشو میشوره.گاهی فکر می کنم وسواس داره.

*تجربه بهم ثابت کرده هیچ فرقی نمی کنه زمانی که من بخوابم.هیچ فرقی ساعت ده شب باشه یا 12 یا یک یا سه شب و یا سه بعدازظهر.درست لحظه ای که چشمام داره سنگین میشه و به خواب عمیق میرم.درست لحظه ای بیدارشدن توش خیلی سخته ، آریان جیش داره.

*چهارشنبه شب دست دایی حسین شکست.چون مادرجون و پدرجون تهران بودن منو بابایی و آریان دایی رو بردیم دکتر و دستشو گچ گرفتیم.البته بابایی آریان رو نگه داشت و من و دایی رفتیم تو مطب.

حالا آریان آهنگ (مریضه عبدالمالکی) رو گوش می کنه و میگه: بابایی اینم مثه دایی مریضه ببریمش دکتر آمپول بزنه.

 

 

*عید قربون منو آریان همراه پدرجون رفتیم گوسفند خریدیم.با اینکه پسرم چندین روز منتظر گوسفند بود و همش میگفت:پدرجون کی گوسفند می خریم؟ از قضا همون روز سخت مریض شد و تب کرد در حئی که شیطونک همیشه پرانزی من یه سره دراز کشیده بود.که بعد از گوسفند خریدن با بابایی رفتیم دکتر.از همون روزم مریضه هنوز خوب نشده.

خلاصه نتونست با گوسفنده بازی کنه و حتی یه عکس بگیریم.

*این روزا از صبح بیدار میشم میرم خونه مامانم بعد ناهار آریانو میارم پیش مادرشوهرم میرم کلاس خیاطی باز میرم دنبال اریان میرم خونه مامانم خلاصه تا آخر شب سرپام واقعا آخر شب نایی ندارم.عوارض زیاد بغل کردن آریان وقتی بچه بود و سنگین وزن حالا با کمردرد هر روزه خودشو بهم نشون میده.

مانیتورم هم دوباره سوخت و روشن نمیشه.از کار کردن با لب تاپ خوشم نمیاد ولی در مواقعه ضرورت مجبورم دیگه.

موضوع :

شنبه 4 / 8 / 1392 |

خدایا

خدایا 

من اینجا دلم سخت معجزه می خواهد 

و تو انگار...

تمام معجزه هایت را گذاشتی برای روز مبادا...

 

بالا خره دکتر مامانم حرف آخر رو زد و دستش بایذ قطع بشه.دوباره تومور لعنتی در اومده.امروز هم رفتن سیتی اسکن تا جوابشو بگبرن و برای عمل آماده بشن.

خدایا به مامانم صبر بده تا بتونه با خودش کنار بیاد تا بتونه  درد عمل و بعد عمل رو طاقت بیاره.آخه مامانم قند داره.زخماش دیر خوب میشه.

خیلی سخته سی سال معلم باشی برا بچه های مردم زحمت بکشی.همیشه همه کارو خودت کنی.به همه کمک کنی حالا محتاج دیگران بشی برا کوچیک ترین کار شخصیت.

خدایا به بابام سلامتی بده که همه جا مامانم و همراهی می کنه و هواشو داره.

 دلم خیلی گرفته.حالم خیلی بده.

بچه ها برامون دعا کنبد. 

موضوع :

چهارشنبه 17 / 7 / 1392 |

عکس های تولد آریانی

جایگاه داماد

 

 

آقای داماد ما که صبح ساعت 7 بیدار شده بود و دیگه نخوابید و تو جشنش به شدت خسته بود. 

 

  

بابایی و آریات رفتن کیک رو بیارن آریان توی مغازه تا کیک و دید یه فشار محکم رو نوکش آورد.باباش گفت : چیکار می کنی دست نزن خراب میشه.آریان هم با یه استدلال منطقی جواب داد: می خواستم دهنشو ببندم. چشمک

 

این هم سه تا کله پوک که خونمون رو ویرون کردن( ترنم - آریان - پریا) 

 

آریان هم به بچه ها نفری یه شلوار و یه جوراب انگری برد کادو داد.

بعد هم با هم کلی رقصیدن.

چند تا عکس دیگه از قبل هست میذارم.

این یکی روش ابداعی پسرک برای مسواک زدنه.مسواک رو می چسبونه به دستشویی و بعد سرشو میبره جلو تا مسواک کنه

 

بعد هم منو صدا می کنه که منو نگاه کن.خداییش این همه ابتکار دیده بودین؟؟؟؟؟؟؟

اینم عکس سه تا کله پوک عشقای منو که تو یه عروسی با کلی زحمت ازشون گرفتم.مگه با هم هماهنگ میشدن؟

 

 

این هم عکس ژله رنگین کمونی هنر دست مامان خانومه که توی مهمونی که مادرشوهرم چهل نفر مهمون داشت درست کردم .چون تعداد ش زیاد بود از ساعت 11 شروع کردم تا ساعت 5 طول کشید ولی می ارزید خیلی خوشکل شدن همشون.و ژله تخم مرغی که یادم رفت عکس بگیرم. 

 

**یه شب داشتم خیاطی میکردم آریان هی به وسایلم دست میزد یه دفعه با صدای بلند گفتم: نکن دیگه.بهم گفت: یواشتر بگو خوب...

آخه بنده خدا تو اگه یواشتر می فهمیدی من چی می خواستم دیگه.

**اریان داشت با بابایی صحبت میکرد.بابایی گفت:چی گفتی؟آریان گفت: هیچی سرکار گذاشتمت.قهقهه

 چند روزه پسرکم یه چشم غره هایی میره بهم تماشایی.اینقد خوشکل پشت چشم نازک می کنه اصلا نمی تونم بهش نخندم.

**روزی چند بار ازم میپرسه: مامانی حالتت چیه؟ ناراحتی یا خوشحالی؟من پیشت هستم خوشحالی؟

**هر وقت عصبانی میشه با صدای بلند انگشت اشارشو میگیره به سمت منو می گه: مگه نگفتم فلان کارو نکن.

**پسرکم به پول های زیر هزار تومن میگه: خورد تومنی.

**وقتی میخواد باهاش بازی کنیم اگه بگیم خسته ایم سریع میاد مارو یه بوس آبدار میکنه و میگه: انرژی دادم.حالا بیا بازی.

جمعه صبح رفت لوگوهاش کنار باباش خالی کرد با یه حالت خیلی طلبکار گفت: بابایی حالشو داری با من بازی کنی یا نه؟؟؟؟؟

بابایی اینقدر جا خورد که مگه جرات داشت بگه نه؟؟؟ نیشخند

*رفتیم تو یه مغازه به خانومه گفت: تولد منه هاااا.خانومه گفت تولدت مبارک پسرم.آریان هم جواب داد: تولد شما هم مبارک

موضوع :

چهارشنبه 17 / 7 / 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد